تبليغاتX
سمفوني زندگي sevom.persianblog
زنده بودن کافی نیست زندگی باید کرد

امروز اولین روز از بقیه عمر ماست.

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد.

زندگی ما از زمانی شروع می شود که اختیارسرنوشت خویش را در اختیار می گیریم.

 وقتی زندگی چیزای زیادی به ما نمی دهد یخاطر این است که ما از آن چیز زیادی نخواستیم.

برای کسی که آهسته و پیوسته می رود هیچ راهی دور نیست.

امید درمانی است که شفا نمی کند ولی کمک می کند تا درد را تحمل کنیم.

همیشه یادمون باشه که آخرین کلید باقی مونده شاید باز کننده در باشه.

 

                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:33  توسط امیر  | 

متن زیر بخشی از خطابه محمود اعتماد زاده در اولین جلسه بحث کانون نویسندگان ایران در ۵ دی ۱۳۴۷ است که هنوز بعد از گذشت ۴۰ سال بوی تازگی می دهد:

«منی که به سانسور اندیشه و گفتار خود تن می‌دهم، منی که به بهانه‌ی ترس، از یک طرف، و قدرت قاهر از طرف دیگر در امور شهر و کشور خود دخالت نمی‌کنم، رای نمی‌دهم، انتخاب نمی‌کنم و انتخاب نمی شوم، تجاوز را می بینم و دم نمی زنم، منی که باید بروم و در برابر میزی بنشینم و حساب عقیده‌ی خود را و ایمان خود را، حساب دوستی‌های خود را و دشمنی‌های خود را، حساب دیروز و امروز و فردای خود را به بیگانه‌ی سمجی که نماینده‌ی قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببینم و زیر ورقه‌ی اهانت را به‌دست خود امضا کنم، من شاید آزادی را بفهمم، ولی جرات آزادی ندارم. نقصی، علتی در شخصیت انسانی من است که اگر بر آن آگاهم، هرچه زودتر باید به جبران آن برخیزم؛ وگرنه شایسته‌ی نام انسان نیستم

محمود اعتماد زاده (م.ا.به آذین)      

۵ دی ۱۳۴۷          

     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:39  توسط امیر  | 

اخیراْ فیلم پرسپولیس رو دیدم٬ فیلمی که به طور انکار ناپذیری تجربه هر جوان ایرانی است که در اوائل انقلاب و در سال های جنگ در ایران به دنیا آمده است.ایم فیلم به طور تکان دهنده ملموس و آشناست. مطلب زیر رو از  www.iranianuk.com نقل می کنم. اگه فیلمو ندید٬ توصیه می کنم که حتماْ بیبینینش.

در زماني كه دولت ايران بر سر برنامه هسته اي خود در بن بست غرب گرفتار آمده است، كارگردان فيلم پرسپوليس مي گويد فيلم او يادآور اين نكته است كه ايرانيان درست مانند ساير اعضاي بشر هستند.

marjansatrapi478.jpg



مرجان ساتراپي در مصاحبه اي در كافه اي در شهر ساحلي كن فرانسه گفت: "آنچه ما مي خواستيم بگوييم اين است كه اگر اين آدم ها شما را مي ترسانند، دقيق تر نگاه كنيد: آنها پدر مادر دارند، آنها معشوق دارند، اميد دارند، قصه دارند. تنها تفاوت واقعي در اين دنيا ميان احمق ها و غير احمق هاست."
ساتراپي مي گويد فيلم او در مورد يك نوجوان عادي است كه پس از انقلاب اسلامي 1979 تازه به بلوغ مي رسد. اين فيلم برگرفته از رمان هاي مشهور تصويري اواست. پرسپوليس كه اولين فيلم كارگرداني شده توسط ساتراپي است، كانديداي جايزه برتر جشنواره فيلم كن است.
ساتراپي مي گويد: "پرسپوليس درست همان اندازه كه فيلمي در مورد بلوغ است، يك فيلم طنز در مورد غلبه بر ترس هايي چون سركوبگري دولت تندروي ايران و بمباران دائمي جنگ ايران و عراق است."
مقامات ايران با ارسال نامه اي به سفارت فرانسه در تهران، در مورد حضور اين فيلم در جشنواره كن اعتراض كردند. در اين نامه آمده است: "بعضي از بخش هاي پرسپوليس چهره غيرواقعي دستاوردها و نتايج انقلاب شكوهمند اسلامي را نشان مي دهد."

اما ساتراپي مي گويد: "من هيچ نظري ندارم جزء اينكه مي گويم فيلم را ببينيد. من هرگونه انتقاد، اعتراض و نقطه نظري را مي پذيرم. نگرش تك بعدي هيچوقت خوب نيست، حتي اگر مال خودتان باشد."
وينسنت پارانود هنرمند و نقاش كتاب هاي مصور و همكار كارگردان ساتراپي در اين فيلم مي گويد: "ساتراپي نه ديدگاه يك مورخ، بلكه يك ديدگاه شخصي دارد. به اين خاطر است كه ما  اينقدر  جذب  داستان مي شويم."
پرسپوليس كه يك انيميشن سياه و سفيد تخيلي است، با مرجانه كه يك بچه استثنايي است و گفتگوهاي خيالي با خدا و كارل ماركس دارد، آغاز مي شود. او در عالم خيال خود را يك پيامبر مي بيند و به روزي فكر مي كند كه "آنقدر بزرگ شده است كه پاهايش را بتراشد."
والدينش [كه كاترين دنوو و سيمون اكبريان به جاي انيمشن آنها سخن گفته اند] در تظاهرات مردمي كه شاه سركوبگر را سرنگون كرد، دستگير مي شوند. ناگهان زندانيان سياسي از جمله دايي مرجانه از زندان آزاد مي شوند. قصه هاي پرواز دايي به اتحاد جماهير شوروي و دستگيري او در راه بازگشت به ايران مرجانه را تحت تأثير قرار مي دهد.
اما اين اميد خيلي طول نمي كشد. وقتي رژيم اسلامي به قدرت مي رسد، مدرسه مرجانه مي خواهد كه دخترها روسري به سر كنند. مهماني هاي والدينش در حالي مخفي برگزار مي شود كه همه مهمان ها مشروبي را مي نوشند كه از انگور له شده داخل وان حمام درست شده است. دايي او دوباره زنداني مي شود و مرجانه در يك صحنه دلخراش او را ملاقات مي كند.
مرجانه مثل يك نوجوان عادي طغيان مي كند. او ژاكتي را كه روي آن نوشته است "پانك نمرده است" با يك روسري به تن مي كند. وقتي به بازار سياه مي رود تا سي دي بخرد، دست فروش ها نوارها را زير كت هايشان پنهان مي كنند و اسم سي دي هاي خواننده اي به نام "مايكل جكسون" را جار مي زنند كه هرگز به آهنگ هايش گوش نكرده اند.
در نهايت پدر و مادر مرجانه كه نگران امنيت دختر بي پروايشان هستند، او را به مدرسه اي در وين مي فرستند و اين صحنه از فيلم با دلشكستگي مرجانه توسط يك اتريشي متقلب تمام مي شود. ساتراپي كه اكنون 37 ساله است، بالاخره به فرانسه نقل مكان كرد، به مدرسه هنر رفت و چهار جلد پرسپوليس را نگاشت. به رغم همه مشكلات زندگي در ايران، او اندوه همه يادگار هايي را مي خورد كه در ايران به جا گذاشته است.

در فيلم پرسپوليس مرجانه در حاليكه گريه مي كند، سيگار مي كشد و هواپيماهايي را كه عازم تهران هستند، تماشا مي كند و يك روز را در فرودگاه اورلي پاريس به سر مي برد.

منبع: http://www.iranianuk.com/article.php?id=12653


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:0  توسط امیر  | 

در ميان هر سيب دانه محدودي ست

   در دل هر دانه سيب نامحدودي

       چيستاني ست عجيب

       دانه باشیم نه سیب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:55  توسط امیر  | 

درد من حصار بركه نيست ، درد من زيستن با ماهياني است كه فكر

 دريا به ذهنشان خطور نكرده است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:46  توسط امیر  | 

هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غرال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نمي رد.

" مهم نيست غزال هستی يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن"

 

 

                                                                                                         ( نلسون ماندلا)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:27  توسط امیر  | 

دخترم! اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.
دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 7:33  توسط امیر  | 

به پسرم درس بدهيد :
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .
اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود . به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند . به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند . ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد . به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست . به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد . در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد ة اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 19:28  توسط امیر  |